مرده متحرک.مطالب واقعی آرزو
از هـــَرچــه مــیتــرســیــدَم ســَرم آمـــَدکـــآش تـــو هـــَم / تــَرســـنآک / بـــودی!!!!... ********
**

این روزها جای خالی ” تـو ” را با عروسکی پر می کنم همانند توست مرا ” دوست ندارد ” احساس ندارد ! اما هر چه هست ” دل شـکـســتـن ” بلد نیست **********
احساس میکنم کم کم دارم ازجنس سنگ میشوم.احساس میکنم مرده متحرک هستم.احساس میکنم دنیا وآدماش برایم هیچ گونه ارزشی ندارم.ازهمه بدم می آیدمخصوصاازخودم.۲سال پیش عاشق شدم.عاشق کسی که حاضربودم به خاطرش از جونم هم بگذرم.اوهم عاشق من شده بودمابدون هم نمیتوانستیم نفس بکشیم.همه کارهایم بایدمطابق میل اوانجام میشد.خیلی دوستش داشتم.تازه آشناشده بودیم که یک روز در دانشگاه ودرکلاس درس صنعتی.اوبه من اسمس زدکه خیلی دروغ گوئی وهرگز نمیبخشمت دنیاروی سرم خراب شد.من وقتی این اسمس رودیدم به سرعت وبدون اجازه استاد از کلاس خارج شدم ودردانشگاه ودرسالن جلوی چشم دانشجویان زدم زیرگریه تعدادی از دانشجوهادورم جمع شدند ودرخواست کمک کردند .فکرمیکردنداتفاقی برای خانواده ام افتاده.من باچشمان گریان برگشتم کلاس تا کیفم رابردارم ودانشگاه روترک کنم همکلاسهای پسر به طرز عجیبی نگاهم میکردند.آن روزبااوقرارملاقات داشتم .به اوزنگ زدم ودریکی ازکلاسهای خالی زدم زیرگریه وگفتم که میخواهم به خانه بروم اما اودرکمال آرامش گفت که باتوشوخی کردم وفقط میخواستم میزان عشق وعلاقه ات نسبت به خودم رابسنجم.آن روزیکی ازآشنایان من رادر حال گریه دردانشگاه دیده بودوبه من زنگ میزد ومی گفت باورنمیکنم که این توباشی.من تا الان فکر میکردم که تودل نداری وازجنس سنگی.وفکرنمیکردم که اینقدرضعیف باشی که درمقابل یک پسراین چنین کم بیاری.خداآخروعاقبت این عشق آتشین رابه خیربگذراند.من آدم مغروری بودم که درسخت ترین شرایط هم گریه نمیکردم .وکمتر احساسم رادر مورد مشکلات زندگی بروز میدادم.چه برسدبه این که عاشق بشم من وعشق؟اوبه من مدام ابراز عشق وعلاقه میکرد واگه من نباشم اونمیتواندنفس بکشد ومیمیرد.ماه محرم بود اودرایام محرم ماشینش راسرکوچه نگه میداشت وباخانواده اش میادمد وبه مراسم سوگواری نگاه میکردند.درماه محرم بودکه قسم خورد وبهم قول از دواج داد .اوقسم خورد که اگر بامن ازدواج نکند ابوالفضل وامام حسین به کمرش بزنندهزاربارهم دستش رابه قرآن زد که نیت من فقط از دواج است نه چیز دیگه.من هم گفتم اگربه وعده ات عمل نکنی طرف حسابت خداوقرآن باشه.من هم ازخداخواسته بودم که اگه روپیشونی من واوجدایی نوشته من رابکشد.نزدیکیهای عیدبودکه قراربودمن واوبا هم ازدواج کنیم.ولی ازاوخبری نشد.یکدفعه غیبش زد.زنگ زدم جواب نداد.وقتی تحقیق کردم فهمیدم به تازگی ازدواج کرده .دنیا روی سرم خراب شد دیگرنمیخواستم زنده بمانم.آن روز زانویم رازمین زدم وباصدای بلندگریه کردم.میخواستم خودم رابکشم اماترس ازخدامانع از این کارشدآخه من درهمه کارهایم خدارادرنظرمیگیرم.وقتی برای اولین باراورابازنش دیدم درخیابان گریه کردم.تایک ماه من ازتختم بلند نمیشدم وازاتاقم خارج نمیشدم.عیداون سال بدترین عید من درهمه عمرم بودلحضه تحویل سال که نصف شب بود من درحیاط نشستم وزار زارگریه کردم به سختی فراموشش کردم..اورفت دوسال از رفتنش گذشته هنوزسالم وسرحال دارد بازن وبچه اش زندگی میکند .اورفت ولی اعتقادات من راباخودش برد.اومن رانسبت به خداوقرآن وابوالفضل سرد کرد.بیشترازمن خواهرم باورش نمیشد که یک عشق آتشین به جدایی ختم بشه.اوبارفتن خودش همه چیز من راباخودبرد.قلبم.احساسم.روحم.من دیگرباهیچ یک ازاعضای خانواده ودوستان نمیتوانم رابطه عاطفی ودوستانه ای برقرارکنم.من مرده ام مرده متحرک.من دیگرنمیتوانم عاشق شوم.من دیگر نمیتوانم کسیرودوست داشته باشم.من دیگرنمیتوانم به کسی اعتمادپیداکنم.ازخودم از همه آدمهای دوروبرم بدم میاید.اوتنها خودش نرفت بی معرفت خیلی چیزهای من راباخودش بردازجمله احساس علاقه.اعتماد.خیلی موقعیت های خوب زندگیم را به خاطر اوازدست دادم.ازجمله ازدواج وفرصت شغلی خوب.من اون ترم به خاطراومشروط زیر ده شدم.اومن راتبدیل به کوه یخ کرد.وقتی ناراحت میشوم همه اطرافیانم میگوینددل تواز سنگ است مگه تودلی هم برای ناراحت شدن داری.بعداز۲سال اوبرای خودش شرکت راه اندازی کرده.وقتی میبینم اوتقاص کارهایش راپس نداده ووضعش روزبه روزبهترمیشوداعتقادم راکلاازدست میدهم.چون میگویم قرآن بااو چه کرد که بامن چه بکند.من زمانی آرام میشوم که خداتقاص ظلمی راکه درحق من کرده رابدهد.
زنده ام فقط به امیددیدن این روزآرزو
یکی رادوست میداشتم
ولی دادگاه زندگی مرامحکوم به جدائی کرد
میخواستم برای ازدست دادنش
اشک بریزم ولی تمام اشکهایم را
برای به دست آوردنش ریخته بودم.
ازخدامیخواهم توان این را
به من بدهد که یک بارفریادبکشم وبگم
نامرددددددددددددددددددددددددددددددد
گآهـے دِلَـتـــ از سنـــ و سالتــ مےگيرد ميخواهے کودکـــ باشے کودکے بهـ هر بهانهـ اي بهـ آغوشـِـ غَمخوارے پناهـ مے بَرَد وآسودهـ اَشکــــ مے ريزد بُــزُرگــــ کهـ باشے بايَد بغض هآے زيادے را بـےصدآ دفن کنے ... **********

همیشه دوست داشتم ابر باشم
چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش میگیره
جلوی همه گریه کنه
![]()
![]()
![]()
![]()
اینجا در قلب من حد و مرزی