خودکشی
بخند به دنیا.....دنیا بی ارزشه....دنیاپسته
هرکی که بیاد خودشم میره
مهم اینه که تو تویی و خودتو داری...
هرچند کسی برات جای اونو نمیگیره
ولی...
درد بی درمون مرگه!
بالاخره یه روز اون تیغو برمیدارم و به افتخارکسی که دوستم داشت جوی
خون راه میندازم!

مانده ام
آن که نامش مرگ است با من چه مي کند?!!!

اینجا زمین است، ساعت به وقت انسانیت خواب است؛
عجب موجود سخت جانی ست دل؛
هزار بار تنگ می شود، می شکند، می سوزد، می میرد؛
و باز هم می تپد ...!

بــــاز هـــــم خيال تــــو
مــــرا
“برداشــــت”
کجــــا مي بــــرد نمــــي دانــــم!


کـــاش می دانستم این سرنوشت را چه کسی برایم بافته…
آن وقت به او می گفتـــم یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغضهایم را
نمــــی توانم فرو ببـــرم…

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني
دوست دارم دستم به اونی كه دوستش دارم برسه و
بگیرمش كلی كتكش بزنم و یهو وسط كتك ،...
بزنم زیر گریه و بگم :
" آخه دیوونه ! دلم واست تنگ میشه ،
اینقدر از من دور نباش خب " !
جـــــــانـــــ ـی که میگـــــویـی
جـــــانـم را مـیگیــــــرد ....
نـــــزن این حــــرفهـا را ...!!
دل مـن جـنبه نــــدارد
مـوقعی که نـــــیستـی
دمــــــار از روزگـــــــــــ ـارم در مــــیاورد♥♥
سه چیز را با احتیاط بردار : قدم, قلم, قسم
سه چیز را پاک نگهدار: جسم, لباس, خیال
از سه چیز خود را نگهدار: افسوس, فریاد, نفرین کردن
سه چیزرا بکار بگیر : عقل, همت, صبر
اما سه چیز را آلوده نکن : قلب, زبان, چشم
سه چیز را هیچگاه و هیچوقت فراموش نکن: خدا, مرگ, دوست
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم .
و چه سخت است .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
مثل تنها مردن !

باید بدجنس باشی تا عاشقت بشن
باید خیانت کنی تا دیوونت باشن
باید دروغ بگی تاهمیشه تو فکرت باشن
باید هی رنگ عوض کنی تا دوست داشته باشن
اگه ساده ای اگه باوفایی اگه یه رنگی
همیشه تنهــایی

دختر که باشی:
اگر زیبا باشی,
عطسه کردنت را هزار نفر لایک میکنند ؛
اما قیافه که نداشته باشی,
عاشقانه ترین احساساتت خریدار ندارد...
پسر که باشی:
اگه پولدار باشی قیافه ی زشتت از دیکاپریو خوشگل تر دیده میشود ؛بی پول باشی فقط کامنت آگهی ترحیمت لایک میخورد...
و این حقیقت جامعه ی ماست...
غیر از اینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بگذار در گوشت بگویم
” میـــخواهــمــــــــت ” …
این خلاصه ی ،
تمام حرفای عاشقــــانه دنـــیاست …!!!

یادش بخیر زمانی که عشق بود و عاشقی!
مجنون جان میداد برای لیلی
یادش بخیر زمانی که وفا بود و صداقت
دلتنگی و انتظار نیز که جای خودش بود ، بماند...
یادش بخیر آن زمان که عاشق فکر و ذکرش پیش معشوقش بود
نگاهش به سوی کسی دیگر نبود و دلش مال کسی بود
یادش بخیر زمانی که عشق بوی خیانت نمیداد
دل عاشق جز معشوقش به هیچ دل دیگری راه نمیداد
یادش بخیر آن زمان معرفتی بود ، بودن عاشق در گرو بودن معشوقش بود
یادش بخیر زمانی بود عاشق شدن یک بار بود
عشق ورزیدن و محبت کردن همیشگی بود.....
خدا




پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید.
خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است، چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
من سؤال کردم: چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد:
- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.
- اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند.
-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.
- اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...
سپس من سؤال کردم: به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
- اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.
- اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
- اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.
- اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند.
- یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.
- اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.
- اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
- اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.
با افتادگی خطاب به خدا گفتم: از وقتی که به من دادید سپاسگزارم، چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم... "همیشه"




و میدانی که عشقی هست
و باور داری کسی تو را دوست دارد
و آن زمان که کسی در فرا سوی خیال تو نیست
وتو تنهای تنها در جاده های برهوت زندگی قدم میزنی
تنها عشقت و شوق دیدار دوباره اوست که به تو
آرامش خیال میدهد....








اینجا در قلب من حد و مرزی