به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست


طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
شعر می گویم به یادت در قفس غمگین و خسته
من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی
ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی

من تموم زندگیمو پای عشق تو گذاشتم
خرج احساس تو کردم هر چی داشتم و نداشتم
واسه آبی نگاهت دلمو زدم به دریا
سیب ممنوعه رو چیدم مثل آدم واسه حوا
بین خطهای رو دستت خط زندگیمو دیدم
روی بوم کهنه ی دل طرح چشماتو کشیدم

نمیدونم وقتی این همه بازی تو دنیا هست
چرا آدما با احساس هم بازی میکنن!!!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 16:22 توسط آرزو
|
اینجا در قلب من حد و مرزی