بهترينم بتو فكر ميكنم كه چگونه در گلزار وجودم آشيان كردي و بر تار و پود تنم حروف عشق را ترنم

فرمودي .

پس باورم كن كه به وسعت دريا و به اندازه زيبايي چشمانت هنوز در من شعمي روشن است و من در انتهاي

غروب ، نگاهم را به سوي مشرق چشمانت دوخته ام .

كوه با نخستين سنگها شكل مي گيرد .

طولاني ترين راهها با اولين قدم آغاز مي شود و انسان با نخستين درد ، اما من با اولين نگاه تو آغاز شدم .

عزيزتر از جانم ! وقتي اميد و ياس با هم برابر باشند زندگي چي معنائي دارد ، چه لذتي خواهد دشت ؟

ورق كه سياه باشد ، قلم را ياراي جولان بر عرصه كاغذ نيست

چه بگويم و چه بنويسم كه كلمات ، گنجايش بيان محبت تو را ندارد و من بسوي هر كلمه اي كه مي روم از

دستانم مي گريزد .

ولي با اين همه ، همين كلمات شكسته بسته را كنار هم مي گذارم و نااميدانه از كلمه

دردناك خدا حافظي برايت مي نيويسم ، باآنكه بيانش برايم بسي سخت است .

عزيزتز از جانم ! باز هم مي نيويسم خدا حافظ هميدم خستگي هايم خدا حافظ .

تو اي همپاي شب هاي تنهايم ، سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم خدا حافظ

نه يگر جاي براي ماندن نيست خدا حافظ بهترينم خدا حافظ ، خدا حافظ ...



هميشه‎ مي‎ گفت‎ خيالت‎ تخت‎ من‎ وفادارم‎،
و‎ من‎ چه‎ ساده‎ لوحانه‎ خيالم‎ را‎ تختي‎ كردم‎ براي‎ عشق‎ بازيه‎ او‎ با‎ ديگري‎!!