مي خواهم برايت بنوسم !
فرمودي .
پس باورم كن كه به وسعت دريا و به اندازه زيبايي چشمانت هنوز در من شعمي روشن است و من در انتهاي
غروب ، نگاهم را به سوي مشرق چشمانت دوخته ام .
كوه با نخستين سنگها شكل مي گيرد .
طولاني ترين راهها با اولين قدم آغاز مي شود و انسان با نخستين درد ، اما من با اولين نگاه تو آغاز شدم .
عزيزتر از جانم ! وقتي اميد و ياس با هم برابر باشند زندگي چي معنائي دارد ، چه لذتي خواهد دشت ؟
ورق كه سياه باشد ، قلم را ياراي جولان بر عرصه كاغذ نيست
چه بگويم و چه بنويسم كه كلمات ، گنجايش بيان محبت تو را ندارد و من بسوي هر كلمه اي كه مي روم از
دستانم مي گريزد .
ولي با اين همه ، همين كلمات شكسته بسته را كنار هم مي گذارم و نااميدانه از كلمه
دردناك خدا حافظي برايت مي نيويسم ، باآنكه بيانش برايم بسي سخت است .
عزيزتز از جانم ! باز هم مي نيويسم خدا حافظ هميدم خستگي هايم خدا حافظ .
تو اي همپاي شب هاي تنهايم ، سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم خدا حافظ
نه يگر جاي براي ماندن نيست خدا حافظ بهترينم خدا حافظ ، خدا حافظ ...

و من چه ساده لوحانه خيالم را تختي كردم براي عشق بازيه او با ديگري!!
اینجا در قلب من حد و مرزی