ماجرای شیطان

ديروز شيطان را ديدم.
در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند،
هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ...
هر كس چيزي ميخريد . و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند .
و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند .
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد.
و دیروز هر روز تکرار می شود.
در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند،
هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ...
هر كس چيزي ميخريد . و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند .
و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند .
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد.
و دیروز هر روز تکرار می شود.

تنهایی بد است،
اما بد تر از آن اینست که بخواهی تنهاییت را با آدم های مجازی پر کنی،
آدم هایی که بود و نبودشان به روشن یا خاموش بودن یک چراغ بستگی دارد…

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 10:36 توسط آرزو
|
اینجا در قلب من حد و مرزی