من از مــــرگ می تــــرســم

من از مــــرگ می تــــرســم
نه برای آنکه زندگی را وابــــسته شده ام!نـــه!
من از مــــرگ می تــرســــم
از آن دم که تـــو، مـــرا "نــــَ فــَ ســ " خطاب کـــرده ای
مـــن اگـــر نـــَفـَـســ ـهـای تو باشم...
نـــَفــَس که نــَ داشته باشی،چـــه می شـــود؟
مــن می تــرســـمــ از مــرگ
نــه بـــرای خــــودمـــ
دلواپس نــَفـــَســ ـهــای تــو هستمــ !
*نــفســ گفتنـ ـهـایش عادت همیشگی بی قراری های دلـــم بود اما...یک بار،فقط یک بار به مــن گفت:"تو جــونــــ ِ مــنی!" شعله ور شدن دلم رو به چشم دیدمـــ !
*کاش هرگز نمی گفتیَش،روی دلم سنگینی می کند!راستی بی نفس این روزها چه می کنی؟!!!
نـــصــیحــت نوشت: با واژه ها بازی می کنیم بی آنکه معنای آن ها را بدانیم،"نــفسم" واژه سنگینیست، از من به شما نصیحت نگوییدش به کسی!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 16:23 توسط آرزو
|
اینجا در قلب من حد و مرزی