66322644150005-NewFun-ir.jpg 

آنگاه که غرورکسی را له میکنی...

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی...

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی...

آنگاه که گوینده ای را نادیده می انگاری...

آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی...

آنگاه که خدا را میبینی و بنده ی خدارا نادیده می انگاری...

.

.

. می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!!!

 

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده ….
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی….
چه قدر سخته وقتی
پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری …….
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب

بگی : گل من باغچه نو مبارک

 

نیستی
وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه
دل اگه میگه صبورم خود فریبی می کنه
صدای قناری محزون و غم آلود میشه
واسه من هر چی که هست و نیست نابود میشه
                   وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
                   نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه
وقتی نیستی گلهای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن
گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره
چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره!
                  وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه
                  نمی دونی چقدر دلم برات تنگ میشه
وقتی نیستی همه ی پنجره ها بسته میشن
با سکوت تو خونه قناری ها خسته میشن
روز واسم هفته میشه هفته برام ماه میشه
نفسهام به یاد تو یکی یکی آه میشه
        
        وقتی هستیم قدر همو بدونیم تا هیچ وقت نگیم وقتی نیستی..................

 

چقدر دوست داشتم یک نفرازمن میپرسید:

چرا نگاه هایت اینقدرغمگین است؟

چرا لبخندهایت اینقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود...

همیشه من بودم و تنهایی پراز خاطره

آری با تو هستم،

تویی که از کنارم گذشتی،

وحتی یک بارم نپرسیدی،

که چرا چشمهایت همیشه بارانی است......

77866608043596467548.jpg
 
اگر خداوند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت