حکایت قهوه تلخ
خسته شدم از آدم هایی که می گویند تو خیلی خوبی من لیاقتت را ندارم...
بی لیاقت های عزیز... لااقل برای رفتنتان یه ریزه خلاقیت به خرج بدین یه چیز تازه بگین
بی لیاقت های عزیز... لااقل برای رفتنتان یه ریزه خلاقیت به خرج بدین یه چیز تازه بگین
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی برمیگرده با عجله میاد به سمتت، بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی برمیگرده نگات میکنه، بدون براش قشنگی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی باهات اشک میریزه، بدون دوستت داره
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه، بدون عاشقته
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی برمیگرده نگات میکنه، بدون براش قشنگی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی باهات اشک میریزه، بدون دوستت داره
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه، بدون عاشقته
حکایت رفاقت من با تو ، حکایت "قهوه" ایست ، که امروز به یاد تو ... ...ا
تلخِ تلخ نوشیدم !ا
که با هر جرعه ، ... بسیار اندیشیدم ، که این طعم را دوست دارم یا نه ؟!ا
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ، که انتظار تمام شدنش را نداشتم !ا
و تمام که شد ، فهمیدم ، باز هم قهوه می خواهم !ا
حتی ، تلخِ تلخ !ا
تلخِ تلخ نوشیدم !ا
که با هر جرعه ، ... بسیار اندیشیدم ، که این طعم را دوست دارم یا نه ؟!ا
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ، که انتظار تمام شدنش را نداشتم !ا
و تمام که شد ، فهمیدم ، باز هم قهوه می خواهم !ا
حتی ، تلخِ تلخ !ا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 10:37 توسط آرزو
|
اینجا در قلب من حد و مرزی